تو بهاری؟
نه!! بهاران از توست
از تو می گیرد وام هر بهار این همه زیبایی را!!!

به ر له سرود من سه ربه ستی وشه کانی ناویم ئه وی
به ر له رادوی من رزگاری هه مو ده نگه کانم ئه وی
به ر له تیوی من سه ربه خوی ته واوی جوگرافیای هه مو چاوه کانم ئه وی
به ر له وانیش قولینه یه کم بو نان و مه رکانه یه کم بو ئاوو
چرایه کم بو دیوار و کراسیکم بو ولاتی روت و قوت و هه ژاران ئیره ئه وی
(شیرکو بی که س)
ئهوان ،زۆرباش لێم حاڵی بوون:
ژن ئهوینه!
ژن ژیانه!
له باوهڕم دا ،تاكوو ههم!
بۆیه ههموو شێعرهكانم ؛
له دار دهدهن !
تا ههشتی مارس،
هیچم نهبێ پێشكهشت كهم !
(ک.د.ئازاد! )
که سه فرم بو ولاتی سیاسه ت کرد
له و سه ره وه جانتایه کم له گل خوما هینایه وه
پرم کرد بوو له دروی ترش و شیرین
له ته فره ی پل پله دارو له به رژه وه ندی ره نگاو ره نگ
که سه فه ریشم بو دنیای شیعر کردو
که وتمه دلی جوانییه وه
ئیتر من نه گه رامه وه و
هه تا ئیستا هه ر له ویم و
گشت روژیکیش عه شقیکی نوی
ئه بی به به فر و باران و
به سه ر قه له ما دائه کا
شیرکو بی کس
۷ آبان امتحان دارم، بعد امتحانم برمی گردم
فعلاً![]()

نمی پویم من این ره را
که آرامش
نه در رزم است
که در بزم است و با جام است!
سخنها کار خود می کرد
میان جمع موج افتاد
شدند اندیشه ها سرگشته در گردابی از تردید
سپاه یاس در کار تسلط بود
بر امید
چه باید کرد ؟
(حمید مصدق)
ئه گه ر نه مگوت خواحافیز
بمبه خشه
ده روم
بو هه واری تر
فرمیسکه کانت هه ل بگره بو خوت
ئه گه ر چی دلنیام تو ناگری بوم
من گرنگ نیم
ده تر سام پیت بلیم بوم خوشه ویستی
تا کو ئه م شه و
که نامبینی !
پر له خه م بو چاوی سه ردم
گه رچی فرمیسکی نه در کاند
توی نه دی قه ت پر به دل
خواحافیز من ده روم
( کاک زبیر محمدی بلبان آباد)

سکوت آب
می تواند
خشکی باشد و فریادش عطش؛
سکوت گندم
می تواند
گرسنه گی باشد و غریو پیروزمندانه ی قحط؛
همچنان که سکوت آفتاب
ظلمات است؛
اما سکوت آدمی
فقدان جهان و خداست
غریو را
تصویر کن! "

جاده، آن سوی پل
مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست.
مرا دیگر هوای سفری به سر نیست.
قطاری که نیمه شبان نعره کشان از ده ما می گذرد
آسمان مرا کوچک نمی کند
و جاده ئی که از گرده ی پل می گذرد
آرزوی مرا با خود
به افق های دیگر نمی برد.

گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
(ایرح میرزا)

بازکن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسک هایش می رقصد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه خوش خواهد گفت؟
........
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
(حمید مصدق)
تبریز ۹/۳/۱۳۸۹

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
............
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گویی، در بگشای
بیا بگشایی در، بگشایی، دلتنگم
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
(مهدی اخوان ثالث)

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم
سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی
دم گرم خودش را
در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدینسان بشکند دائم
سکوت مرگبارم را
(دکتر علی شریعتی)

همه مردم شهر بانگ سر داده اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست"

به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود...

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است

از هیبت قلم
اگر فرعون به خود نلرزد
دیگر این جهان ما به چه ارزد؟
(حمید مصدق)

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باری همه از مردن درسرزمینی ست
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون باشد.
جستن
یافتن
و آن گاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم
(شاملو)
گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تواند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز برمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
من محکوم شکنجه مضاعف ام:
این چنین زیستن،
و این چنین
در میان شما زیستن
با شما زیستن که دیری دوستارتان بودم.

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
(بقیه شعر را در ادامه مطلب بخوانید)
گیرم که آب رفته به جوی آید با آبروی رفته چه باید کرد؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات،
آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز .
باز كن پنجره را ! -
- صبح دميد ! .
(حمید مصدق)
|
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش |
|
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش |
|
از بس که دست میگزم و آه میکشم |
|
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش |
|
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود |
|
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش |
|
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو |
|
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش |
|
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد |
|
بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش |
|
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون |
|
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش |
|
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام |
|
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش |
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها،
می چکد از بام خانه
باز می آید صدای چک چک غم ،
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم، نمی فهمم کجای قطرهای بی کسی زیباست
نمی دانم کجای اشک یک بابا که سقفی از گل و آهن
به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
نمی دانم چرا مردم نمی فهمند که بازان عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداده رنج این دل هاست
کجای مرگ ما زیباست؟ نمی فههم
(بقیه شعر را در ادامه مطلب ببینید)
جنگ، صلح است
آزادی، بردگی است
نادانی، توانایی است
میژو هات و
باڵای خۆی گرت
به باڵای زامه کانی تۆ
زامهکانت
یهک دوو قۆڵانج دیێژتر بوون
که زهریاش ویستی
قووڵایی
زامی خۆی و تۆ بپێوێ
هاواری کرد و خهریک بوو
ئهو له ناو تۆدا بخنکێ
تساوی
معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي
پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
(بقیه مطلب را در ادامه مطلب بخوانید)

در خیابان ها
این ما هستیم
لشکر افیون
که تا مغز آیده الیسم
پروتئین های سیاه را تئاتر میکنیم و مد میشویم
چطور انتظار داری سوسیالیسم به فاجعه معتاد نباشد؟
و دموکراسی
در ازای یک حبه حشیش
زنش را به فاشیسم نفروشد،،